سلام فرشته کو چولوهای من میخوام از شب قبل از زایمان بگم تا روز زایمان .
اون شب من و بابا و مامان پری رفتیم بیرون که یه گشتی بزنیم اتفاقا بخاطر انتخابات خیابونا خیلی شلوغ و با حال بودمن هوس فالوده بستنی کردم بابا ماشین و پارک کرد و رفت تو ابمیوه گیری برای من و مامان پری فالوده بستنی گرفت و برای خودش شیر موز همینطوری که تو ماشین نشسته بودیم و داشتیم ابمیومون میخوردیم بابا چشمش به مرغ بریونیهای کنار ابمیوه گیری افتاد و گفت من میرم یه مرغ بگیرم اینم بگم باباتون خیلی شکمو بابا از ماشین پیاده شد و مامان پری داشت برای من از دوستش تعریف میکرد یهو دلم درد گرفت و نتونستم بیشتر از یکی دو قاشق از فالودمو بخورم اون و دادم به مامان پری بیچاره بخوره میدونید چرا بیچاره الان براتون میگم خلاصه اینکه بابا مرغ گرفت و رفتیم خونه من که دلم درد میکردو نتونستم بخورم اصلا تو دوران بارداریم لب به مرغ نزدم ازش متنفر شده بودم خلاصه اینکه ما رفتیم که بخوابیم حدود ساعت ۵و ۶ صبح بود که دیدم مامان پری از دل درد داره به خودش میپیچه و تند تند میره wc
چشمتون روز بد نبینه منم کم کم حالم بد شد و از شدت دل درد داشتم میمردم من و مامان پری پشت سر هم میرفتیم wcتا جای که دیگه نا ااااااا نداشتیم بابا گفت پاشید هر دوتون و ببرم دکتر سه تای رفتیم تو درمونگاه اونجا برای هردومون سرم نوشتن ولی مامان پری نخواست بهش سرم بزنند ولی من رفتم تو اتاق و سرم و بهم وصل کردن دو تا دخترم تو اتاق من بودن ازم پرسیدن کی زایمان میکنی گفتم دو هفته دیگه بی خبر از اینکه ..... خلاصه ما برگشتیم خونه سریع غذا رو اماده کردیم برنج و تن ماهی داشتیم اما هر کاری کردم نتونستم حتی یه قاشقم بخورم داشتم از دل درد میمردم رفتم رو تخت دراز کشیده بودم یهو یاد حرف بابا محمد افتادم اون گفت هر وقت دل درد گرفتی و دردش تند تند میگرفت و ول میکرد بدون که موقشه تو دلم گفتم نه بابا هنوز زوده دردم بیشتر شد کیان اومد گفت اماده شو بریم بیمارستان راهی بیمارستان شدیم کیان گفت چون بیمارستان میلاد نزدیکتره اول بریم اونجا اگه خبری بود بعد بریم جم رفتیم تو بیمارستان دکتر معاینه کرد وگفت خانوم وقت زایمانتونه
وخواست صدای قلبتون و بشنوه اما متاسفانه فقط صدای قلب یکیتون شنیده شد ومن از نگرانی در حال مرگ بودم خانوم دکتر گفت که پاشو بلند شدم و خودمو مرتب کردم و با نگرانی پرسیدم الان باید چیکار کنم گفت که ما صدای قلب یکی از بچه ها تو نشنیدیم فک کنم یکیشون مرده همینو که شنیدم فقط احساس کردم که دو تا پاهام فلج شد و دیگه هیچ حرکتی نمیتونستم بکنم دکتر با بخش تماس گرفت و تخت و برام اماد ه کردن من از اتاق اومدم بیرون و به مامان پری و بابا گفتم که بریم ولی به بابا نگفتم که دکتر همچنین چیزی در مورد شماها گفته چون میدنستم قشقرق به پا میکنه با سرعت هر چه تمام تر راهی بیمارستا جم شدیم سریع رفتم تو بخش زایمان پرستار دستگاه رو بهم وصل کرد اونم گفت که فقط صدای قلب یکیشون هست وبه خانوم دکتر امینی زنگ زد تا خودشو برسونه و من بیچاره از اینکه هیچکدوم از خونوادم کنارم نبودن مخصوصا مامانم داشتم از غصه میمردم اینا یه طرف و ناراحتی و نگرانیم بخطر زنده بودن شما یه طرف تمام روحیمو از دست دادم بابا سریع رفت که برای شما لباس بیاره و تنها کسی که پیشم بود مامان پری بود که از به دنیا اومدن زود شما خیلی خوشحال بود منم تو اتاق داشتم گریه میکردم که یکی از پرستارا اومد کنارمو سنمو پرسید وقتی بهش گفتم 21 سالمه بغلم کرد و بهم گفت مامان کوچولو تو که باید گریه کنی تازه باید خیلیم خوشحال باشی تا چند دقیقه دیگه نینی هات میپرن تو بغلت بهش گفتم میشه مادر شوهرموصدا بزنی اونم گفت بله همین الان بهش میگم بیاد پیشت مامان پری اومد و دیدم اون از من بدتر زد زیر گریه همدیگر و بغل کردیم و من زار زار داشتم گریه میکردم اون به من ارامش داد صلوات میفرستادو از میخواست به خدا فکر کنم نزدیک اذان مغرب بود و من از خدا خواستم شما دو تا رو سالم به من ببخشه به دستام سرم وصل کردن وراهی اتاق عملم کردن اونجا خانوم دکتر مو دیدم خیلی مهربون بود دکترای بیهوشی اومدن تواتاق عمل اونا جون و خیلی مهربون بودن به خانوم دکتر گفتم منو بیهوش کامل کنید ولی دکتر گفت بچه هات دارن زودتر از موعدشون دنیا دنیا میان نباید مواد شیمیای وارد بدنشون بشه باید از نخاع بی حست کنیم دکتر منو بغل کرد و دکترای بیهوشی دست به کار شدن اونا هر کاری انجام میدادن اروم و شمرده برام توضیح میدادن و از میخواستن که نترسم من خانوم دکتر و بغل کرده بودم و دستاشو فشار میدادم تا اینکه به طور کامل بی حس شدم دکتر دست به کار شدن دکتر بیهوشی بلای سرم ایستاده بود باهام حرف میزد تا اینکه صدای گریه پرهامو شنیدم ودکتر گفت این از اقا پسرت وای خدا جون خدای عزیزم چقد ممنونتم اگر روزی هزار بار سجده شکر بجا بیارم بازم کمه بعد از یک دقیقه صدای گریه پروای عزیزمم شنیدم و دکتر گفت اینم از دخملیت هر دو صحیح و سالم خدا جون دوست دارم ممنونم همین که خواستن بچه ها رو بیارن که ببینم بیهوش شدم وقتی چشمامو باز کردم دیدم تو راهروی اتاق عمل هستم کیان و صدا زدن که بیاد داخل رهرو که منو ببینه وقتی باباتون اومد و منو بوسید تمام دردهام یادم رفت پرستارا منوبردن داخل بخش تو راهروی بخش خاله مریم و معصومه خانوم اقای قربانی مهسا خانوم و علیکوچولو همراه مامان پری رو دیدم وقتی خوابوندنم روی تخت لباسامو عوض کردن مامان پری و خاله مریم وبابا ومهسا جون و معصومه جون اومدن کنار تختم ازشون پرسیدم پس بچه هام کجان که دیدم شما رو تو تختای کوچولو اوردن تو اتاق الاهی قربونتون برم چقد ناز و کوچولو بودین پروا مامان شما2540گرم بدی و پرهام عزیزم شما 2240 گرم بودی شما رو اوردن که بهتون شیر بدم و برای اولین بار سینه مامان به دهن گرفتین و داشتین شیر میخوردین چه لحظه های دوست داشتنی بود خدا جون مچکرم اینم از عکساتون

نظرات ()