دوقلوهای افسانه ای

1از بدو تولد تا 2ماهگی
نویسنده : مامان صدف - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۸/٥
 

شلام عزیزای مامانی میخوام خلاصه وار از روزای اول زندگیتون بگم که چه بلاهای سر مامانتون اوردین از بیقراریاتون از نخوابیدن های شبانه روزیتون از دست تنها بودن من خلاصه مامانی واقعه خسته شده بود من مجبور بودم به تنهای تمام کارای شما رو انجام بدم خودمم از لحاظ روحی واقعا داغون بودم البته اینو بگم روزای اول مامان پری و مامان عطی پیشم بودن اما مامان پری بیشتر از یه هفته نموند مامان عطیم که نمیتونست زیاد بمونه اخه دایی سهند اذیت میکرد اونم بیشتر از ١۵ روز نتونست بمونه و من موندم و شما وبابای که اگه اون به من کمک نمیکرد واقعا خدا میدونه الان چه بلای سرم میومد خلاصه شیطونای مامانی با اینکه خیلی مامانی اذیت کردین ولی حاضر بودم جونمم براتون بدم خلاصه اینکه روزا خیلی زود گذشتن و گذشتن و شما هر روز بزرگتر و ناناز تر میشدین بعد از مدتی خاله تارا هم اومد پیشم که حداقل بتونه تو کارا یه خورده بهم کمک کنه تا اینکه یه روز بابای فهمید که پرهام باد فتخ داره سریع بردیمت بیمارستان عزیز دلم اقای دکتر گفت که هر چه سریعتر باید عمل بشی من و بابای با شنیدن اسم عمل دو تای شوکه شده بودیم و واقعا حالمون بد شده بود وقتی برگشتیم خونه من گفتم که اینجا کسی نیست که بتونه بهم کمک کنه باید هر چه سریعتر بریم سنندج و اونجا پرهام و عمل کنیم  همون شب ما راهی سنندج وقتی رسیدیم سنندج اولین کاری که کردیم رفتیم بیمارستان بعثت اونجا بهمون گفتن که حتما باید تهران عمل بشه وقتی برگشتیم خونه سریع بلیط تهران گرفتیم و برگشتیم فردای اون روز رفتیم بیمارستان علی اضغر و به صورت اورژانسی بستریت کردنگریه  اون روز مامان پری هم اومده بود بیمارستان رفتیم تو بخش پذیرش و بستریت کردن عزیز دلم تو رو بردن تو یه اتاقی که به دستات انژو . و سرم و اینا وصل کنن و اون لحظه که صدای گریه هات و جیغ زدن هاتو که می شنیدم  مامان هزار بار مرد و زنده شدگریهگریهگریه وقتی که  دلم میخواست خودمو تیکه تیکه کنم حتی وقتی الان دارم اینارو مینویسم اشکام امون نمیده دلم در حال ترکیدنه اره عزیزم تو رو بستری کردن و پروای گلمو سپردم دست مامان پری  البته بابای هم پیشش بود فردای اون روز عملت کردن خدا رو شکر حالت خوب بود و قرار شد فردای بعد از عمل از بیمارستان مرخص بشی   الاهی من قربونت بشم فردای اون روز میشد (سالگردازدواج مامان بابا) قلبتشویقروز ۵ مرداد از بیمارستان مرخصت کردن سحر اومد دنبالمون و پروای عزیزمم با خودش اورده بود ما با هم رفتیم خونه شب بابای شیرینی گرفت همه دوره هم جمع شدیم و یه جشن خیلی کو چو لو گرفتیم تو هم خدا رو شکر حالت خوب خوب بود ومن وبابا از اینکه تو حالت خوب شده بود هزاران بار خدا رو شکر کردیم و باز هم میکنیم روزها گذشت و گذشت تا اینکه به روز ١۴ مرداد نزدیک شدیم .........؟؟؟وقتی که پرهام کوچولوی من بیمارستان بود