دوقلوهای افسانه ای

واکسن دو ماهگی ...................
نویسنده : مامان صدف - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۸/٥
 

سلام سلام صد تا سلام خدمت دختر خانوم و اقا پسر گلم میخوام از اولین واکسن بگم  اون روز یعنی روز 13 مرداد من و مامان پری صبح با هم رفتیم خانه بهداشت اونجا اول شما رو قد و وزن کردن پرهام (وزن 3کیلو 600 گرم )پروا(وزن 3 کیلو 950 گرم)بعد این کارا نوبت واکسسسسسسن شد وقتی واکسن هاتون و زدن برگشتیم خونه وقتی برگشتیم خونه مامان پری گفت من باید برم صدف جون چون مرخصی ندارم منم به ناچار قبول کردم بعد از رفتن مامان پری یهویییییییییییییی عین اینکه یه بمب تو خونه منفجر کرده باشن شما دو تای با هم زدین زیر گریه  مخصوصا اقا پرهام شما کبود و سیاه می شدی روی تخت من و بابای بودین و دو تای تون به شدت گریه میکردین به بابای زنگ زدم خودمم پا به پای شما گریه میکردم زد بابای بیچاره بهش اجازه نمیدادن که بیاد خونه  به مامان پریم زنگ زدم اونم نمیتونست بیاد پروا جونم شما خیلی دخمل خوبی بودی چون که زود خوابت برد ولی پرهام جان مامانی و دیونه کردی انقد تو این خونه رفتم و اومدم تو رو رو دست گرفتم که دیگه پاهام ناااااااااا نداشت تلفن زنگ خورد عمه ریما بود اومده بود کرج خونه مامان بزرگ و میخواست بیاد شماها رو ببینه حالا با این اوضاع مهمونم میخواست بیاد هر چند از اومدن عمه ریما خوشحال بودم چون خیلی وقت بود که ندیده بودمش خلاصه بابای زود برگشت خونه ومنم به سرعت باد افتادم به جون کارام ....شام درست کردم خونه تمیز کردم پدرم در اومد عمه ریما با رویا دخملی خوشکلش  همرا مامان بزرگ من اومدن رویا لباساشو با دسته گلی که اورده بود ست کرده بود یه دسته گل بزرگ از گلای رز قرمز خدا رو شکر حال تو هم بهتر شده بود پرهام جون عمه ریما خیلی از شما خوشش اومده بودکلی باهاتون بازی کرد  اون شبم گذشت با تمام سختی هاش  بوسسسسسسسسسس